Jassy

گردنبند ياسمين

يوليو 23rd, 2008 by Jassy


و به من خندیدی
و گمان کردم که تو میدانی معنی دستبند یاسمینی که مردی برایت می آورد چیست
گمان کردم که درک می کنی..

و در گوشه ای نشستی
موهایت را شانه کردی
و عطرت را از شیشه اش چون نقطه هایی بر تنت گذاشتی و زیر لب می خواندی
ترانه ای فرانسوی
ترانه ای مانند روزهای من غمگین
پاهایت در آن کفش حصیری
دو جدول از نرمی بودند
و به سمت کمد لباس رفتی
که لباست را در بیاوری… و لباس دیگری بپوشی
و خواستی که من انتخاب کنم که چه بپوشی
پس برای من است…؟
پس برای من است که خود را می آرایی؟
و ایستادم ..در گردونه رنگها در حالیکه پیشانی ام ملتهب بود
آن سیاهی که شانه هایش باز است
آیا شک داری؟
اما آن رنگی غمگین است
رنگی مانند روزهای من غمگین
و پوشیدی اش
و گردنبند یاسمین را بستی
و گمان کردم که تو میدانی معنی دستبند یاسمینی که مردی برایت می آورد چیست
گمان کردم که درک می کنی..
امشب
در کافه کوچکی دیدمت که می رقصیدی
و خود را روی ساعد هوا خواهانت می انداختی
و زمزمه می کردی
در گوش شوالیه راز نگهدارت!
ترانه ای فرانسوی
ترانه ای مانند روزهای من غمگین
*****
و کم کم یقین کردم
و دانستم که تو برای دیگری خودت را می آراستی
و بر خودت عطر می پاشیدی
و لباست را در می آوردی
و می پوشیدی
و ناگهان دیدم که گردنبند یاسمین
روی زمین است… در حالیکه فریاد دردش را پنهان کرده است
مانند جسدی سپید
که او را گروه رقصندگان این سو و آنسو می رانند
و شوالیه زیبایت رفت که او را از زمین بردارد…
و جلوی او را گرفتی…
و قهقهه زدی…
« چیزی نیست که ارزش خم شدنت را داشته باشد…
فقط یک گردنبند یاسمین است…»
آه…
اگر می دانستی…

نوشته : نزار قبانى

Leave a Comment

Please note: Comment moderation is enabled and may delay your comment. There is no need to resubmit your comment.